قرار بود برای روز تولدم در نوزدهم دی، متنی رو تو اینستا به اشتراک بذارم. اما متاسفانه انقدر بارید بارون بدبختی که خشک شد چشم مردممون از اشک. و من از پست کردنش چشم پوشیدم. اما دلم نیومد متن همینطور بمونه تو گنجه و خاک بخوره. اینه اون متنی که قرار بود زادگاهش اینستا باشه:
امروز بیست و شش ساله میشم.
ربع قرنی که زود، یا دیر . . . گذشت
الان که برمیگردم و از فراز بیست و چندسالگی نگاه میکنم به سالهای مرده، سرزمینی رو میبینم جا به جا تیره و روشن. شاید زندگی واقعیم پرهیجان نبوده. اما برعکس، زندگی فکریم فرازونشیب های زیادی داشته
و به قدر خودم، دمخور بزرگانی بودم که امروز وامدار شخصیت فکریشون هستم
اگه بخوام ساده بگم، امروز راحت تر از دیروز زندگی میکنم. چون تصمیمی گرفتهم. این که هیچ معیار از پیش تعریف شدهای رو قبول نکنم. درست و غلط، زشت و زیبا، کافر و مومن، سالم و مریض، همه و همه در نظرم فقط تعاریف مبهمی هستن از مفاهیمی که انسانها ایجادش کردهن. و اون چه که واقعا وجود داره، من هستم، عزیزانی که بیش از چند سال فرصت ندارم ببینمشون و لذتهای حقیر زودگذری که قطرهوار، سُر میخورن رو بستری از غم و رنج و اندوه و مثل شهابی چشمک میزنن تو آسمون پر درد و ماتم زندگی و گاهوبیگاه، موجی ايجاد میکنن تو برکهٔ گندگرفته و آروم حیات.
اشتباه میکنید. افسرده نیستم، که افسردگی خودش معیار مضحکیه برا سرکوب اونا که با ما متفاوت فکر میکنن. اما وقتی باد فنا، میپیچه به شاخههای درهم و بر هم درخت افکارت، جز برگهای زرد یأس چیزی ازش باقی نمیمونه.
وقتی گرد نیستی و مرگ، پوستهوار بغل میکنه هر اونچه رو که واست عزیزه، جز تیره شدن شادیهات و ترک خوردن شیشۀ معصومانۀ امیدهات، نصیب نمیبری.
وقتی دایرهٔ محدود انتخاب به بند میکشه پر پروازت رو، اجازه میدی تا رذالت روزمرگی، بگیره ازت بکارت رویاپردازی رو.
حالا؛ خاموش فکر میکنم.
محمدی که تو بستر مرگه و محتضر، از این محمد بیست و شش ساله چی میخواد؟
نمیشه مطمئن گفت. اما احتمالا از خودبینی بر حضرش میکنه. از "منم" زدن منعش میکنه و ازش میخواد خط بطلان بکشه رو غرور بیهودۀ نوع بشر.
خلاصه کنم؛ از وجود خودم خوشحالم. از بیست و شش سالی که گذشت با وجود زندگی در خاور میانهٔ پر هول پر آشوب کمابیش راضی هستم و دستم رو سایه بون چشم هام میکنم تا دورادور ببینم آینده ای رو که خواهم داشت.
از شما که دست این متن خجول افتان و خیزان رو گرفتید و تا اینجا باهاش اومدید هم تشکر میکنم. نه ازتون تبریک میخوام و نه احیانا تحسین و انتقاد. ازتون میخوام که بیشتر مراقب خودتون باشین تا بیشتر بتونیم با هم در ارتباط باشیم. چرا که:
فرصت شمار صحبت، کز این دو راهه منزل
چون بگذریم دیگر، نتوان به هم رسیدن
مخلص و ارادتمند
ما را در سایت به جای شعر (1) دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 97