صدای قژقژ موتور کولر میپیچه تو سرم و نمیذاره به این که از صبح چه اتفاقاتی برام افتاده فکر کنم. این همخونهمه که نصف شبی گرمش شده و توی اون اتاق پا شده و کولرو روشن کرده. بعد از چند دقیقه صدای کولر میشه بخشی از وجودم و دیگه افکارمو پرت نمیکنه. دوباره میرم تو فکر این که جدی چرا نمیتونم سه ماه با آرامش زندگی کنم؟ این وضعیت منه؟ یا قرن بیست و یک؟ یا جغرافیای خاورمیانه؟ شایدم ترکیبیه از همهشون.
همزمان باید به این فکر کنم که سربازیمو چجوری بپیچونم و پول دانشگاه آزادو چجوری جور کنم و تعهدات کاریمو چجوری برآورده کنم و این گند جدیدی که رییس مجلس ایران زده برای مسدودی درگاه پرداخت ارز دیجیتال رو چجوری پشت سر بذارم. این که پولم چی میشه. همین پولی که دلار به دلار که نه، ریال به ریال جمعش کردم. حالا من هیچ. اون دختر بینوا بهم اعتماد کرده. نکنه کلا مسدود شه و همۀ سرمایهمون به باد هوا بره.
صدای بوق ماشینی از پنجره هجوم میاره داخل اتاق و فضا رو پر میکنه و دوباره افکارمو به هم میریزه. چشامو باز میکنم و نگاهی به اطراف میندازم. چقدر همهچیز به شکل احمقانهای راکد و ساکت و معمولیه. کاش انقدر همهچیز معمولی نبود. کاش یه سیلی از بلا میومد و میکشتمون یا نعمتی از آسمون نازل میشد و میبردمون بهشت. از شکل کت همخونهم که سه ماهه بدون هیچ تغییری اون گوشه آویزونه متنفر شدهم. از این کتابایی که حتی پرتوپلا بودنشونم ثابت و منظمه. یعنی حتی اون انحنایی که جزوهم از فشار کتاب بالاییش به خودش میبینه چند ماهه که تغییر نکرده. کاش تغییر میکرد. خوب، یا بد . . .
چرا هی یاد این شعر اخوان میافتم.
کاوهای پیدا نخواهد شد امید
کاشکی اسکندری پیدا شود
ما را در سایت به جای شعر (1) دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 126