قبلتر گفتم که تو خوابگاه زندگی میکنم. اینو هم گفتم که دارم میرم خونۀ جدید. اما تو این چند روز گذشته بازخوردهای جالبی از افرادی که تو خوابگاه بودن گرفتم. ما تو اتاق شش نفریم. من که بیست و شش سالمه و کارمندم و کارشناسی ارشد دارم و دایرۀ ارتباطی نسبتاً بزرگی هم دارم. یه علیرضا نامی هست که اونم بیست و هفت سالشه و برنامه نویسه و بچۀ اصفهانه و اون هم خیلی دوست و رفیق داره. همچنین رضا هست بیست و نه ساله، که درس خونده نیست ولی خب شاغله و به شدت رفیقباز. هر یه هفته یه بار هم بیشتر تو خوابگاه نمیبینیمش. ارسلان که هم سن و سال خودمونه و تو یه بنگاه املاکی کار میکنه. اینا رو گفتم که جو خوابگاه رو بدونید. و خب من هیچ مشکلی با این سه نفر نداشتم تو این مدت. به خصوص با ارسلان رفیق شده بودم دیگه. علیرضا هم که گل سرسبدشونه واقعاً
بریم سراغ اون دو نفر دیگه. یه آقاحامدی هست که پیک موتوریه و داداش همین رضا. ولی این دو تا داداش زمین تا آسمون با هم فرق دارن. آقاحامد چهل سالهس. زن نگرفته و مذهبی میزنه. بر خلاف داداشش نماز میخونه و اهل عرق خوردن نیست. هیچ دوست و رفیقی هم نداره. و مهمترین نکتۀ زندگیش اینه که پدرش به تازگی فوت شده و طبق گفتۀ خودش به شدت وابسته بوده به ایشون و بچۀ بزرگ خونواده هم هست.
القصه! این آقاحامد و داداشش رضا به شدت فوتبالین و یه روز منیو که استادیوم نرفتم دعوت کردن بریم دربی. هر سه تا هم پرسپولیسی بودیم و طبیعتاً باید حال میداد. رضای رفیق باز یهو اومدنش رو لغو کرد و من با حامد رفتیم استادیوم. شبش هم با بلیتایی که موسسه به من داده بود رفتیم برج میلاد واسه دیدن یکی از فیلمای جشنوارۀ فجر. خلاصه، حامد یه جورایی یه هم صحبتی پیدا کرد و انگار بعد مدتها یه دوست جدید داشت. چند شب بعدش قرار شد ارسلان شام درست کنه و دور هم بزنیم. من چون به شدت اهل پیاده روی هستم، به مسعود (همکار سابقم که خیلی با هم صمیمی هستیم) گفتم شب بریم بیرون (و فک نمیکردم مهم باشه که نتونم با بچهها شام بخورم). خلاصه ما رفتیم خوابگاه و دیدیم حامد نشسته منتظر من و ارسلان. شامو درست کردیم و من گفتم آقا من باید برم بیرون. حامد گفت تو که گفتی میای و با هم شام میخوریم. گفتم آره اما ببخشید دیگه یهویی شده و اینا. گف خب پس منم شام نمیخورم. من به خاطر تو امشب زودتر اومدم که دور هم باشیم . . .
هر چی که بود من اون شب رفتم بیرون و شب که برگشتم دیدم حامد خوابیده و غذا رو هم نخورده و بعدا ارسلان بهم گفت کلی گلایه کرده ازت. از ارسلان پرسیدم کارم اشتباه بوده به نظرت؟ الان که به تو قول دادم و رفتم بیرون، ناراحت شدی. ارسلان جوابی داد که خیالمو راحت کرد که ناراحت نشده D:
به هر حال از اون شب دیگه حامد از دستم عصبانی بود و حرف نمیزد زیاد. تا چند شب بعدش که بهم گفت رفته تو مسجد و گریه کرده و باباشو از خدا خواسته. و از منم عذرخواهی کرد و گفت که نمیخواسته ناراحتم کنه.
داستان بعدی هم راجع به نفر ششم خوابگاهه که اسمش آقا فریده و من تو بلاگ بعدی مینویسمش که خسته نشید.
ولی حرف اصلیم اینه که بر خلاف تصور ما جوونترای خوابگاه از سن بالاترا یه جورایی بیاحساستر بودیم. نمیدونم. شایدم به دایرۀ ارتباط و حتی فضای مجازی ربط داره.
نظر شما چیه؟ اول بگید من کار اشتباهی کردم یا نه؟ بعد بگید اگه بودید ناراحت میشدید یا نه؟ آخرشم بگید آدمای پیرتر بیشتر احساسین یا نه؟
مخلص
به جای شعر (1)...ما را در سایت به جای شعر (1) دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 88